|
فقط دوثانیه دیگر تا اذان صبح باقیست!!! + نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389 20:14 توسط قایقران
نه چتر با خود داشتی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389 18:9 توسط قایقران |
می خواستی که جیغ شوی: خسته ام عزیز! یک دست خسته تر دهنت را گرفته بود... + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 10:53 توسط قایقران
+ نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388 23:35 توسط قایقران
لغت از زمان پیدایش اش تا به امروز، با همه ی گستردگی و قوانین تو در تو ، هنوز که هنوز است، نتوانسته جای دنیا دنیا معنای شور و معرفت و عشق و امید که فقط از تلاقی دو نگاه زلال - بدون رد و بدل کردن کلامی - به افراد منتقل می شود را بگیرد. چه دنیای عجیبی ست ... دنیایی که به قول Hanrish Hayne : " طبیعتش والاترین حاصل ها را با ساده ترین ابزار می فهماند : آفتاب ، گل ها ، آب و عشق " و چه حاصلی می شود وقتی آفتاب محبت حضرت دوست گلبرگ غنچه ی وجود دل آدمی را گرما بخشد و آب مژگان چشمهایی مشتاق ، این غنچه را چنان آبیاری کند که گل عشق شکوفا شود... وهم نیست ...خیال نیست ...که هستند مردمانی این چنینی در همین روزگار خودمان ... مردمانی که نفوذ صداقت نگاهشان ، یخ دل آدمی را می شکند و از پس همین شکستن است که شخص طالب می شود هرروز به دنبال شعاع های گرمابخش بیشتر... در همین طلب است که می فهمد جادوی آن نگاه زلال را ... می فهمد که نه ملیّت و نه زبان و نه فرهنگ متفاوت ، هیچ کدام در برابر قداست آن نگاه نمی تواند مانعی باشد برای جذب شدن آفتاب هست شدنی تازه ، در عین بودنی هرروزه ... دوست دارد این هست شدن را و بهتر و بیشتر می فهمد ارزش گرمای محبت حضرت دوست را ... همین دوست داشتن به سرمنزل شیدایی اش می کشاند ... و شیدایی هم که خود جنونیست بی قانون ... هشیاری که حساب پلک زدن های اهل دل صاحب آن نگاه را دقیق دارد ، مست می شود هنگام تماشای چرخش برگی جدا شده از سرشاخه که در هوا می رقصد. آن چنان مست و مدهوش گویا وجود خود اوست، این چنین سبک بال به پرواز درآمده و با نظام هستی عشق بازی می کند. در آن چند دقیقه ی مشاهده ، همه ی دنیایش لذت دیدن همان تک برگ می شود و این آغازقمار دل شدگان است ... + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 19:19 توسط قایقران |
چقدر دستم را
گرفتی و من با گستاخی دستم را کشیدم ...باز گرفتی دستم را تا زیاد دور نشوم ...گم
نشوم
... .... حس می کنم حالا دستم را گرفته ای محکم تر از قبل ...آنقدر
محکم که اگر باز هم بخواهم
گستاخی کنم و دستم را بکشم نتوانم ... و حس می کنم بیش از پیش گرمای محبت دستانت را ... .... بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت سرمست همیگشت به بازار مرا یافت پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید بگریختم از خانه خمار مرا یافت بگریختنم چیست کز او جان نبرد
کس پنهان شدنم چیست چو صد بار مرا یافت گفتم که در انبوهی شهرم که
بیابد آن کس که در انبوهی
اسرار
مرا یافت ای مژده که آن غمزه غماز مرا جست وی بخت که آن طره طرار مرا یافت دستار ربود از سر مستان به
گروگان دستار برو گوشه دستار مرا یافت من از کف پا خار همیکردم
بیرون آن سرو دو صد گلشن و گلزار مرا یافت از گلشن خود بر سر من یار گل
افشاند وان بلبل و وان نادره تکرار مرا یافت من گم شدم از خرمن آن ماه چو کیله امروز مه اندر بن انبار مرا یافت از خون من آثار به هر راه
چکیدست اندر پی من بود به آثار مرا یافت چون آهو از آن شیر رمیدم به بیابان آن شیر گه صید به کهسار مرا یافت آن کس که به گردون
رود و گیرد آهو با صبر و تأنی و به هنجار مرا یافت در کام من این شست و من اندر
تک دریا صاید به سررشته جرار مرا یافت جامی که برد از دلم آزار به
من داد آن لحظه که آن یار کم آزار مرا یافت این جان گران جان سبکی یافت و بپرید کان رطل گران سنگ
سبکسار
مرا یافت امروز نه هوش است و نه گوش
است و نه گفتار کان اصل هر اندیشه
و گفتار
مرا یافت... + نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388 15:9 توسط قایقران
این شب ها می
نشینی و فکر می کنی که در طول این یک سال که از محرم میگذرد کجا برای امامت قدمی
برداشته ای که حالا دستت را گرفته اند و
راهت داده اند که باز بیایی بشینی در مجلسشان ...پای سفره شان ... هرچه بیشتر فکر
می کنی ... کمتر یادت می آید !! ... و تو از خجالت
هزار بار آب می شوی و می روی توی زمین وقتی یادت می آید که در این یک سال چه ها که
نکردی! ... و هی می سوزی و می سوزی و بغض می گیرد گلویت را ... خجالت زده شان
می شوی ... . . . . حواسمان باشد
آخرتمان نشود یوم الحسرة ...روز خجالت ... + نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388 14:14 توسط قایقران
-
میگوید یک کاری بکن!
دعا کن! التماس دعا! -
هرکس گفت التماس
دعا،گفتم من مستجاب الدعوه نیستم اما اگر باشم چه
دعایی میخوای بکنم؟ -
یکی گفت دعا کن خدا حجم
را قبول کنه! گفتم خودت حجت را قبول داری؟! گفت:نه! -
اِه! وقتی خودت قبول نداری من چی بگم؟!!! -
در نماز
جماعت میگوید التماس دعا! دعا کن خدا نمازم
رو قبول کنه! ...خودت قبول داری؟... نه!!! -
یک وقت
کلاه سرت نرود بگویی التماس دعا! اول خودت را بساز که آنچه عمل میکنی ، خودت قبول داشته باشی. حواستون باشه کلاه سرتان نرود. در دنیا فقط التماس دعاگو نشوید. وقتی خودت قبول نداری کی رو جلو میفرستی؟!! ـــ مرحوم دولابی ـــ + نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388 14:8 توسط قایقران
شب تا صبح توي تنگ اش سير گريه مي كند يك ماهي! + نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388 19:33 توسط قایقران
آغوش تو دریاست، باشی میپرند از خواب در بندر چشمان من صدها پری بیتاب با من شبیه قایقی از نور میرقصد تا صبح بر موج نوازشهای تو، مهتاب لبهای من دو ماهی قرمز که میلرزند از ترس تُنگ و تور، از تقدیر دور از آب گرداب و توفان پیش روی ما فراوان است دریانورد ناشیات را بیشتر دریاب! … حالا که بعد از سالها دریا فقط رویاست تو نیستی و من اسیرم توی این تُنگاب از من کسی اما به جز نام تو نشنیدهست ماهی فقط میگوید: آب آب آب آب آب آب … مژگان عباسلو + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 23:51 توسط قایقران
|
| ||||||